سلطان محمد مطربي سمرقندي
493
تذكرة الشعراء ( فارسي )
بهلول گفت : پس تو بايد كه از فرمان من بيرون نروى ، به جهت آنكه يكى از رعاياى من تويى ! ! مضحكهء ديگر : عورتى روزى در پاى وعظ ، در پهلوى شوهر خود نشسته بود و واعظ ، صفت طول و عرض پر جبرئيل مىكرد و مىگفت : طول او چنين و عرض او چنان . در اين اثنا زن دست در زير دامن شوهر كرد ، ساز او را قائم يافت ، آهى بكشيد ، واعظ بشنيد ، گفت : اى عاشقهء صادقه ، پر جبرئيل بر جانت رسيد يا بر دلت كه اينچنين آهى پرسوز كشيدى ؟ زن گفت : اى مولانا نمىدانم پر جبرئيل بر جانم زد يا بر دلم ، بارى بوغ اسرافيل در دستم آمد ، از آن اينچنين آهى از من برآمد . محرومى اشعار مليح نيز ، دارد و غزل را ، عجايب خوب مىگفت : و اين غزل از گفتار اوست : غزل : خوش آن هنگامهء پاى گل و صهبا كشيدنها * به بزم خاص در روى تو فارغبال ديدنها خوش آن خندان به گورستان عشّاقت خراميدن * به قالبهاى ايشان چون مسيحا جان دميدنها خوش آن دل را گرفتار محبّت ساختن در عشق * به قيد زلف هرساعت به سوى خود كشيدنها خوش آن آهوى چشمت جاى در صحراى دل كرده * به هرسو رفتن از مهر گياه او چريدنها خوش آن « محروميا » در بزم خوبان محترم بودن * گل شادى ز باغ وصلشان هرلحظه چيدنها